برچسب: میدانستی,
نویسنده: نیکی حسینیپور
برچسب:
نویسنده: نیکی حسینیپور
برچسب:
نویسنده: نیکی حسینیپور
در کنارم دیدمت ای یار شیرینم
چشم در چشمت شدم ای یمن تقدیرم
دست در دستت نهادم تا وجودم عایقت گردد
دیده بر رویت گشادم شبنم روی چو ماهت گردم
همسو ی افکارت شدم یابنده ی گوهر نامت گردم
اشک دیروزت شدم تا غمخوار غم هایت گردم
گفتار هرروزت شدم تا بیارایم زبانم را با دوستت دارم های پرتکرار هر روزم برای تو
ای سازنده ی احساس و افکارم تا ابدالدهر دوستت دارم
برچسب: سازنده,
نویسنده: نیکی حسینیپور
دختر ای گل دسته ی عرش جلا دختر ای سبابه ی روح خدا
دختر ای پاک تر از هر آسمان دختر ای مانا تر از هر جاودان
دختر ای سبزانه ی فصل بهار دختر ای روح القدس در هفت جهان
دختر ای پروانه بر روی گلان دختر ای شبنم ز روی بلبلان
دختر ای همتای ماه تابناک دختر ای شعر همای شاعران
دختر،ای دختر بدر دو سرا ای قمر،طلعت ن
برچسب:
نویسنده: نیکی حسینیپور
برچسب: آرمانی,
نویسنده: نیکی حسینیپور
برچسب:
نویسنده: نیکی حسینیپور
بعضی وقت ها کسی را میبینی که چشمانت برای روبه رو نشدن با او خود را فرو می کشند
بعضی وقت ها به کسی مهر بانی میکنی اما او سنگدلی را برایت به ارمغان می آورد
بعضی وقت ها چیزی را میگویی که زبانت آه و حسرت را مدام ذکر میکنند تا پشیمانت کنند از گفته ات
بعضی وقت ها دلت برای کسی میسوزد که لیاقت خاکستر کاغذ را هم ندارد
بعضی وقت ها کنار کسی غم را از یاد می بری که دیگران در کنار او جهنم را میطلبند
بعضی وقت ه
برچسب:
نویسنده: نیکی حسینیپور
پنجره را گشودم.....
چشمانم به چشمانت سلام کردند.....
وتو آن هنگام سرود زندگی را برای شبنم گل رز به تبسم کشاندی....
ومن نیز مات و مبهوت نوای دل انگیزت بودم....
در آن اوان خورشید دیده اش را بر چهره ات گذارده بود تا احساست را از دست ندهد ....
ومن نیز بخل ورزیدن به نگاه خورشید را پیشه ی خود کرده بودم ؛زیرا نگاهت را و چشم دوختن به عاشقانه هایت را تنها از خود میخواستم...
آنقدر دیوانه وارت بودم و در مجن
برچسب: تنهایی,
نویسنده: نیکی حسینیپور

چه روز جذابی 12شهریور !!
میگین چرا؟؟!!..
الان میگم:
چون تولدت کیمیا جونه...
تولدم مبارک مبارک
هوراااااا.... مبارک مبارک مبارک .............................



تاريخ جمعه دهم شهریور ۱۳۹۶سـاعت 15:10 نويسنده kimia♦♥
برچسب:
نویسنده: نیکی حسینیپور
حال دلم خوش نبود...
صدای افکارم نالان بود...
وجودم درد می کرد...
دستانم می لرزید...
پاهایم سست شده بود...
قلبم گیتار مینواخت.....
چشمم یاد پاییز را زنده می کرد...
آرزوهایم فنا را برای خویش خواستگاری می کردند....
اشک هایم خود را به جای باران میخواندند......
دلم آبی در یایش را با نور شب و تاریکیش تصور میداد.......
روحم تلاطم و یأس راسرمشق خویش میخواند...
گونه هایم سرخی همیشگیش را با رنگ زرد خورشید
برچسب: دیدمت,
نویسنده: نیکی حسینیپور
رندگی دلنشین است باتو
زندگی رنگین است باتو
رندگی شیرین است باتو
زندگی بارانی گوهری ست با چشمان تو
زندگی من کامل است باتو
ومن کامل میشوم در کنار تو
#بی نهایت
برچسب:
نویسنده: نیکی حسینیپور
برچسب:
نویسنده: نیکی حسینیپور